٭
سلام دوستان، مثل خيلي وقتها خُلق نوشتن ندارم، به روايت هفتاد و پنج روز امروز روز شهادت ناموس كبريا حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليهاست، بهتر است بدون هيچ كم و كاستي متن سالهاي پيش را امسال هم با هم مرور كنيم: يادت هست قبل از رفتنت گفتي: اينبار كه از بانوي عشق مينويسي براي من بنويس؟! ميدانم كه يادت هست... برخيز، برخيز چادرت را سر كن بايد برويم، دوباره كبوتر دل پروازي شده است، پس بايد پركشيد: اي مدينه خانه گلها كجاست؟ قتلگاه گل بگو با ما كجاست؟ من غريبم گرچه نامم آشناست مقصد ما خانه مولاي ماست... چرا كسي جواب نميدهد؟ ما غريبيم...اي مدينه اي شهر گلها چرا بغض كردهاي؟! زبان بگشا و غريب نوازي كن...مدينه ميلرزد، مدينه ميسوزد و مسرايد: آشنا از خانه گلها مگوي خانهها را يك به يك قدري ببوي خانهاي كه بوي آتش دارد او خانه گلهاست برخيز و بجو... هوا تاريك است، دل آرام ندارد...محله بنيهاشم، خانهها را يك به يك ميبويم و پيش ميروم، همسفر تو هم با من ببوي...عجب سكوت حزن انگيزي است...بو ميكشم و ميروم، سبحان اللـه، يكجا قلبم فرو ميريزد...شما ميدانيد كجاست، دري نيم سوخته، بوي دود، بود آتش ميدهد، زنوانم سست ميشود، ندائي از سويداي قلبم بلند ميشود: اينجا بيت الزاهراست... همسفر من توان ندارم تو در بزن اما آرام كه كسي بيدار نشود...قلبم دارد از جا كنده ميشود، ميپرسند: كيست؟! ميگويم: در را باز كنيد براي عيادت آمدهايم...دوباره سكوت سكوت سكوت و بعد محزونترين صداي عالم جواب ميدهد: بر باغ خزان گرفتهام سر نزنيد اين خانه آتش زده را در نزنيد از ما كه گذشت مادري را ديگر در خانه به پيش چشم دختر نزنيد... هستيام آتش ميگيرد...آرام ميگويم: مولاي من، از راه دور آمدهايم، از آنجا كه بضعه ديگر پيامبر در خاك آرميده است...در باز ميشود، نميتوانم خوب ببينم، اشك امان نميدهد...خداي من خداي من خداي من...ما دير رسيدهايم: بيمار بيت وحي ديگر جان ندارد اندوه اينجا تا ابد پايان ندارد... چشم ميگردانم...نميتوانم همه را ببينم، مولا، حسنين، زينبين، سلمان، ابوذر، مقداد، حذيفه، فضه، اسماء...و در آن سوي صحن، پرستوئي كفن پيچيده، همه آرام گريه ميكنند، مولا فرموده: صداي كسي بلند نشود...همسفر، همسفر بلند گريه نكن، چادرت را در دهان بگير و صدايت را فرو ببر، مگر نميبيني زينب را؟!!! همه كنار ايستادهاند، اسماء آب ميريزد، مولا اشك ميريزد: بريز آب روان اسما به جسم اطهر زهرا...ولي آهسته آهسته همه خواب علي بيدار سرش بنهاده بر ديوار بگريد با دلي افكار...ولي آهسته آهسته ...نميدانم يكباره چه شد كه زمين و زمان به لرزه در آمدند...آري اين صداي گريه مولاست، اما او كه خود فرموده بود كسي بلند گريه نكند...كسي جرأت سؤال ندارد، همه گريه ميكنند، بخدا همه دارند گريه ميكنند، در و ديوار، زمين و آسمان...اما علي ناله ميزند، نميدانم اسماء است يا فضه كه ميپرسد: مولا جان مگر امر به سكوت نفرموديد...مولا ميگويد: آري آري اما در اثناي غسل دستم به بازوي ورم كرده زهرا رسيد، فاطمه از من آنرا مخفي كرده بود...من ديگر تحمل ندارم، دارم هلاك ميشوم...غسل تمام ميشود، مولا نگاهي به يتيمان زهرا ميكند: يا حسن، يا حسين، يا زينت، يا اُم كلثوم هلُمُّوا فتزوّدوا من اُمّكم...بيائيد از مادرتات توشه برگيريد... نميتوانم نگاه كنم، همسفر همسفر همسفر تو را چه ميشود، با جان خودت بازي نكن، نگاه نكن نگاه نكن...ديگر نميتوانم اينجا بمانم، سرم گيج ميرود، چشمانم نميبيند...همه جلو رفتهاند، بدن را برداشتند، نميدانم كجا ميبرند، ديگر هيچ چيز نميفهمم، هيچ صدائي بگوشم نميرسد بجز ناله جانسوز دختركي چهار ساله: خدا مادرم را كجا ميبرند؟! گمانم براي شفا ميبرند!! خدايا تمام مرا ميبرند كجا ميبرندت كجا ميبرند؟! خدايا گل من كه نيلي نبود جواب پيمبر كه سيلي نبود خدايا چه خاكي شده بر سرم كه رفته ز سر سايه مادرم چسان زير تابوت گيرد پدر؟! خدايا كمك كن نميرد پدر... هر كه هستي و هر كجاي اين دنياي خاكي نگاهت را بزيارت اين سوگنامه فرستادهاي دستت را را روي قلبت بگذار و آرام و آهسته بانوي سيلي خورده عشق را سه مرتبه از سوز دل صدا بزن: يا زهرا يا زهرا يا زهرا... راستي اگر خدا بخواهد مسافر بين الحرمين هستم، نائب الزياره خواهم بود، براي دو هفته ديگر نيستم كه بنويسم، إنشآء اللـه اگر عمري بود چهار هفته ديگر روز شنبه خواهم نوشت، ملتمس دعا... نوشته شده در ساعت 6/10/2006 03:40:00 PM توسط آشنا
|