خلوت انس
***اين وبلاگ يك هفته در ميان روزهاي شنبه بروز ميشود***

  Saturday, August 19, 2006


٭
او ميگفت...

او ميگفت: در جواني همسايه‌اي داشتيم كه بيمار بود، يكي دو سالي طول كشيد تا اينكه شبي آثار مرگ را در چهره‌اش ديدم، او را رو به قبله كردم و مشغول خواندن قرآن شدم، چيزي نكشيد كه از دنيا رفت و من چشمانش را بستم.
يكسال بعد در خواب ديدم داخل قبر خود ايستاده است و پاهايش تا زير ساق در آب و گل يخ زده است، گفتم: فلاني تو كه در دنيا آدم خوبي بودي اين چه وضعي است؟! گفت: در جواني يكبار در بغداد به سينما رفته بودم اين بخاطر آن است!
از درون قبر دري باز بود، او گفت: از اين در نگاهي بينداز، نگاه كردم ديدم باغ و بستاني سرسبز است و مرد زيبا روئي با عمامه سفيد در آن قدم ميزند، گفت: اينجا جاي من است و من امشب به شفاعت امام حسين عليه السلام از اين وضع خلاص ميشوم، گفتم: آن آقا كيست؟ گفت: رسول اكرم است، گفتم: چرا عمامه‌اش سفيد است؟ گفت: سياه و سبز مال دنياست اينجا عمامه‌ها سفيد است، بعد مكثي كرد و گفت: فلاني به جوانها بگو نماز بخوانند!





Home