خلوت انس
***اين وبلاگ يك هفته در ميان روزهاي شنبه بروز ميشود***

  Saturday, January 20, 2007


٭
ماه سياه...

...السّلام عليك يا أبا عبد الله الحسين
اين شعر به مناسبت حلول ماه سياه تقديم به همه ارادتمندان شاه شهيد، احتمالاً دو سه هفته‌اي نمينويسم:

نشـــستــه پيـــر و خـرابـــاتيـــان برابر او
شهود حضرت حقّ است فيض محضر او
بـه صـد نيــــاز و ادب ايستــاده ساقي عشق
سبو كشان همه مست از شراب ساغر او
ز يـــار نـاز و ز يـــاران همـه نيـــاز نــگر
هواي دوست به سر، سر نهاده بر در او
شبـي كـه ليـــله قـــدر آبـــــرو از او دارد
شگفت مانده‌ام اي دل ز صبح محشر او
چه كرد سـوز عطـش بـا دلـش خدا كه هنـوز
صداي العطش آيد به دل ز حنجر او
دو دست سبـز صنـوبر چـرا چنين سرخ است
بخـــون نشـــسته مگر بلبــلي است در بر او
ز دست خــون خــدا خون رود به اوج سماء
كه تير خصم دريده گلوي اصغر او
به پيــر ميــكده بنگر محـاسنـش خوني است
گمانم آنكه بخون در فتاده اكبر او
مـگو بــه لالـه سرخـش كه زير سمّ ستـــور
گرفته‌اند گلاب از گل برادر او
به دست عمّـــه گلــي بود از تبـــــار حسن
دويد جانب آن شاه و گشت پرپر او
كجــاست امّ بنـين تا دمــي نـــظاره كنــــد
چه كرد با صف دشمن يل دلاور او
كنــــار علقـمـــه گويا كه آب ضجّـــه زند
گداختم ز لب خشك و ديده تر او
عمود خصـــم چو ديـد آن مـــه خـداي نما
به سجده زود در افتاد ليك بر سر او
كمر شكسـت و دلش خون شـد و ز پـا افتـاد
كه خفت در يم خون جسم مير لشگر او
نگويمت كـه چه آتــش فتـــاد بر دل شـــاه
گرفت چون سر راهش سكينه دختر او
محيــط ارض و سمـاء را پريـــش ميـبـيـنـم
كه گشته موي پريشان به خيمه خواهر او
شكافت تيــر سه شعبـه چو قلب پاك حسين
گريست روح الأمين و شكست شهپر او
نشـست روي سيـنـه آن شــاه گـرگ سيـــاه
خـــدا كنــد كه نبــرّد گلــوش خنـــجر او
ز سـر عمامــه عـزّت فكنــد ختــم رســـل
چو رفت بر سر نيزه سر مطهّر او
زميــن كرب و بـلا آشــكـــاره مي‌لــرزيــد
كشيد ناله وا غربتا چو مادر او
نـگر كــه شيــر خــدا هـاي هـاي مي‌گريـد
چه كرد دست جفا با گلان احمر او
در آسمـان چـهـــارم مسيــح نالــــه كنـــد
شكست كشتي نوح و گسست لنگر او
به صــد خــروش و نــوا رفت جانب مقتـل
عزيز خواهر زار و غريب و مضطر او
كنـــار يــار نشـست و گريـست بــا دل زار
كشيد در بر خود پاره پاره پيكر او
تنــي كــه ســخت لگـد كوب سمّ اسبان شد
خدا كند كه نبيند رباب همسر او
ز غصــه جــان به لب آورد سيّـــد سجّـــاد
كه نيست تاب و تواني به جسم اطهر او
به شــاه علقمــه گويــد صبـا به شرم و ادب
سكينــه هست، وليــكن كجــاست معجـر او
بر آن يتيــم كه آتــش به دامنــش افتــــــاد
بسوخت جان عدويش كه گشت ياور او
خــداي را كه دگر بيـش از اين مگـو مجـنون
كه سوخت قلب نبيّ و بتول و شوهر او





Home